تبليغاتX
حرفهای نگفته1...

هی فلانی زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
ان هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جزبا او نمی خواهی
اه ! اه ! اما
او چرا این را نمی داند که من اینجا دلم تنگ است

من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند
که من بیچاره هم در دل سینه دارم

که دل من هم دل است اخر،سنگ و اهن نیست.

زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک

ان هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس جز او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد،
ماجرا چندان هم مفصل نیست،
اصلا ماجرایی نیست
راست می گوید که می گوید
یک فریب ساده ی کوچک
زندگی شاید همین باشد
یک فریب کوچک از دست گرامیتر عزیزانت
من که باورکرده ام باید،همین باشد!                                مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:19  توسط دریا  | 

کهنه فروش داد میزد

اسباب کهنه می خرم

چراغ شکسته می خرم

بی اختیار داد زدم

کهنه فروش قلب شکسته می خری؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:43  توسط دریا  | 

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است، نکند دل ديگري او را سير کرده است؟! خنديدم و گفتم او فقط اسير من است, تنها دقايقي چند تأخير کرده است. گفتم امروز هوا سرد بوده است, شايد موعد قرار تغيير کرده است!؟
خنديد به سادگيم آيينه و گفت؛ احساس پاک تو را زنجير کرده است، گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي, سال‌ها دير کرده است... در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است! راست گفت آيينه که منتظر نباش, او براي هميشه دير کرده است
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 20:40  توسط دریا  | 

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:2  توسط دریا  | 

تو راحت گفتی که من هنوز بچه ام ولی من نتونستم بهت بگم بچه ها هم دل دارند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:53  توسط دریا  | 

تو که در باور مهتابی عشق رنگ دریا داری فکر امروزت باش به کجا می نگری زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه را می فهمی می شود مثل نسیم بال در بال پرستو بوسه بر قلب شقایق بزنیم بدون تو تنها نیستی تو خدا را داری و من آرامش چشمان تو را

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 23:25  توسط دریا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 0:35  توسط دریا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:0  توسط دریا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 22:34  توسط دریا  | 

  

bache ke budam ta 10 mishomordam fekr mikardam akhare hamechi 10e,hala nemidunam akhare dost dashtan chegadre !vali mikham begam doset daram ghade 10taye bachegi                                  i

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 23:1  توسط دریا  | 

 زدی تیری به قلبم رد نکردم              جدایی را تو کردی من نکردم
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 20:6  توسط دریا  | 

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست

  بين من و عشق توولي فاصله اي نيست

  گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن

 گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست

 پرواز عجب عادت خوبيست

 ولي حيف تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست

 گفتي که کمي فکر خودم باشم

و آنوقت جز عشق تودر خاطر من مشغله اي نيست

رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 22:40  توسط دریا  | 

امشب برای هزارمین شب دلمو شکست ولی باز دوستش دارم آخه چرا ؟ شاید بگی دیوانه ام ! آره به نظرت دیوانه ام ؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 20:59  توسط دریا  | 

چه شبی بودوچه فرخنده شبی

آن شب دورکه چون خواب خوش ازدیده پرید

کودک قلب من این قصه شاد

ازلبان توشنید

زندگی زیباست

می توان بردرختی تهی ازبار

زدن پیوندی

میتوان بردل این مزرعه خشک وتهی

بذری ریخت

میتوان ازمیان فاصله ها رابرداشت

دل من بادل تو

هردوبیزارازاین فاصله هاست

قصه شیرینیست

کودک چشم من ازقصه تو میخوابد

قصه نغزتوازغصه تهیست

بازهم قصه بگو

تابه آرامش دل

سربه بالین توبگذارم

ودرخواب روم

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 23:35  توسط دریا  | 

دلم گرفته یکی نیست دلداریم بده ...امروز نمی دونم چرا حالم اصلا خوش نیست...

                                               ای خداااااااااااااااااااا....

                                www.colinakhafan.blogfa.com 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 23:12  توسط دریا  | 

امروز رفتم نگاهم و انداختم به آسمون

دستامو بردم بالا

فریاد زدم

داد زدم

گریه کردم

شکایت کردم ای خدا من اونو هنوز دوست دارم !

چرا این جوری شد؟

چرا از پیشم رفت؟

چرا تنهام گذاشت

خسته شدم

افتادم رو زمین

شروع کردم به زار زار ناله کردن

یه دفعه یه صدایی از آسمون اومد که گریه نکن

اون که تو رو ول کرد خودش داره یه گوشه مثل تو گریه میکنه!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 17:14  توسط دریا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 17:11  توسط دریا  | 

گفتي بهم تا شقايق هست زندگي بايد کرد

                                                نیستی که ببینی شقایق هم مرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 12:35  توسط دریا  | 

من گریه نخواهم کرد

 

من اشک نخواهم ریخت

 

من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد

 

فریاد زنم فریاد:

 

من عشق نمی خواهم معشوق نمی خواهم

 

می خندم و می رقصم

 

فریاد زنم فریاد :

 

اینگونه خزانم را در عشق  نهان کردم

 

من درد جدا بودن بر گور عیان کردم

 

افسوس نخواهم خوردافسانه نمی بافم

 

بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم

 

من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم

 

اوخوب و وفادار ست من خسته و رنجورم

 

امروز چنان دیروز

 

افسوس نخواهم خورد

 

من یادگرفتم عشق

 

بیگانه نمی داند

 

لیکن  به دل شادم

 

سر مشق کنم  امروز

 

لیکن به دل شادم

 

دنیای خودم گرم است

 

من دوست نمی خواهم

دیگر شکستم من...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 23:58  توسط دریا  | 

                       
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 19:6  توسط دریا  | 

برون نمي رود از خاطرم خيال وصالت....اگر چه نيست وصالي.ولي خوشم به خيالت
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 23:54  توسط دریا  | 

به دنبال کسي باش که تو را بخاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيت هاي ظاهريت ـ کسي که بيدار خواهد ماند تا سيماي تو را در هنگام خواب نظاره کند. ـ کسي که مايل باشد حتي در زماني که در ساده ترين لباس هستي تو را به دنيا نشان دهد. ـ کسي که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگيرد. ـ در انتظار کسي باش که بي وقفه تو را بياد مياورد که تا چه اندازه برايش مهم هستي و نگران توست و چقدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 23:41  توسط دریا  | 

اندکی مرا دوست داشته باش اما ....

آری زیاد دیر نخواهد بود در صبحگاهی که رنگ بر چهره ندارد

کالبد بی جانم را بر حصیر کهنه خانه خواهند یافت

       مرده از عشق

در تنهایی و سکوت با دستانی که هیچگاه تو را لمس نخواهند کرد

با چشمانی که درخشندگی نگاهت را در آنها نخواهی یافت

و لبانی که هرگز برای گفتن جمله ای گشوده نخواهد شد

پس چرا حالا نگویم که چقدر دوستت دارم.

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:28  توسط دریا  | 

يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،

يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،

يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را
 
 با کمتر از صداقت ندهم ،

يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،

يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام
 
 نه براي تکرار اشتباهات گذشته !

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي

 قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي
 
 که از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد !

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود ،

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...

و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم
+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:25  توسط دریا  | 

دیشب

 

دوباره

 

به یاد تو

 

خیس از اشک شدم

 

ššššš

 

این بار چندمی بود که بی هوا در کویر دلم باریدی؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 23:28  توسط دریا  | 

                                                saloooooooooooooom

                                        nazar nemidiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii   

                                              nazar bede khobb       

                                    mersiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii       

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:3  توسط دریا  | 

چه قد سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو  دزديده
و به جاش يه زخم هميشگی رو به قلبت هديه داد زل بزنی
و به جای اينکه لبريز از کينه و نفرت شوی،
حس کنی که هنوزم دوسش داری،
چه قد سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزنی امّا وقتی ديديش
هيچ چيزی جز سلام نتونی بگی...
چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه
دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه،
امّا مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:22  توسط دریا  | 

روزها می گذرند...

عشق ها می میرند...

رنگها رنگ دگر می گیرند...

و فقط خاطره هاست چه تلخ و چه شیرین...

دست ناخورده به جای می مانند...

زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 22:48  توسط دریا  |