هی فلانی زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
ان هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جزبا او نمی خواهی
اه ! اه ! اما
او چرا این را نمی داند که من اینجا دلم تنگ است
من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند
که من بیچاره هم در دل سینه دارم
که دل من هم دل است اخر،سنگ و اهن نیست.
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
ان هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس جز او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد،
ماجرا چندان هم مفصل نیست،
اصلا ماجرایی نیست
راست می گوید که می گوید
یک فریب ساده ی کوچک
زندگی شاید همین باشد
یک فریب کوچک از دست گرامیتر عزیزانت
من که باورکرده ام باید،همین باشد! مهدی اخوان ثالث
اسباب کهنه می خرم
چراغ شکسته می خرم
بی اختیار داد زدم
کهنه فروش قلب شکسته می خری؟
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
![]()



bache ke budam ta 10 mishomordam fekr mikardam akhare hamechi 10e,hala nemidunam akhare dost dashtan chegadre !vali mikham begam doset daram ghade 10taye bachegi i
بين من و عشق توولي فاصله اي نيست
گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن
گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست
ولي حيف تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي که کمي فکر خودم باشم
و آنوقت جز عشق تودر خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست
آن شب دورکه چون خواب خوش ازدیده پرید
کودک قلب من این قصه شاد
ازلبان توشنید
زندگی زیباست
می توان بردرختی تهی ازبار
زدن پیوندی
میتوان بردل این مزرعه خشک وتهی
بذری ریخت
میتوان ازمیان فاصله ها رابرداشت
دل من بادل تو
هردوبیزارازاین فاصله هاست
قصه شیرینیست
کودک چشم من ازقصه تو میخوابد
قصه نغزتوازغصه تهیست
بازهم قصه بگو
تابه آرامش دل
سربه بالین توبگذارم
ودرخواب روم
ای خداااااااااااااااااااا....
شکایت کردم ای خدا من اونو هنوز دوست دارم !
چرا این جوری شد؟
چرا از پیشم رفت؟
چرا تنهام گذاشت
خسته شدم
افتادم رو زمین
شروع کردم به زار زار ناله کردن
یه دفعه یه صدایی از آسمون اومد که گریه نکن
اون که تو رو ول کرد خودش داره یه گوشه مثل تو گریه میکنه!!!!

گفتي بهم تا شقايق هست زندگي بايد کرد
نیستی که ببینی شقایق هم مرد...
من گریه نخواهم کرد
من اشک نخواهم ریخت
من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد
فریاد زنم فریاد:
من عشق نمی خواهم معشوق نمی خواهم
می خندم و می رقصم
فریاد زنم فریاد :
اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن بر گور عیان کردم
افسوس نخواهم خوردافسانه نمی بافم
بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم
من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم
اوخوب و وفادار ست من خسته و رنجورم
امروز چنان دیروز
افسوس نخواهم خورد
من یادگرفتم عشق
بیگانه نمی داند
لیکن به دل شادم
سر مشق کنم امروز
لیکن به دل شادم
دنیای خودم گرم است
من دوست نمی خواهم
دیگر شکستم من...

به دنبال کسي باش که تو را بخاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيت هاي ظاهريت ـ کسي که بيدار خواهد ماند تا سيماي تو را در هنگام خواب نظاره کند. ـ کسي که مايل باشد حتي در زماني که در ساده ترين لباس هستي تو را به دنيا نشان دهد. ـ کسي که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگيرد. ـ در انتظار کسي باش که بي وقفه تو را بياد مياورد که تا چه اندازه برايش مهم هستي و نگران توست و چقدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد...
آری زیاد دیر نخواهد بود در صبحگاهی که رنگ بر چهره ندارد
کالبد بی جانم را بر حصیر کهنه خانه خواهند یافت
مرده از عشق
در تنهایی و سکوت با دستانی که هیچگاه تو را لمس نخواهند کرد
با چشمانی که درخشندگی نگاهت را در آنها نخواهی یافت
و لبانی که هرگز برای گفتن جمله ای گشوده نخواهد شد
پس چرا حالا نگویم که چقدر دوستت دارم.
دوباره
به یاد تو
خیس از اشک شدم
این بار چندمی بود که بی هوا در کویر دلم باریدی؟؟
nazar nemidiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
nazar bede khobb
mersiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
عشق ها می میرند...
رنگها رنگ دگر می گیرند...
و فقط خاطره هاست چه تلخ و چه شیرین...
دست ناخورده به جای می مانند...
زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست...